تبليغاتX
پشت کنکوری ها

پشت کنکوری ها

ترس تپه

سلام.......

میخام خاطره ی ترسوندن استاد رو ایندفعه بنویسم.

وقتی ما پیش دانشگاهی بودیم تو مدرسه بعد از اینکه زنگ میخورد برای ما کلاس کنکور گذاشته بودند و ما هر روز تا ۶ بعد از ظهر باید میموندیم....شنبه ها ۳ تا ۶ شیمی داشتیم با استادی به نام آقای...(به دلیل مسایل امنیتی از نام بردن معذوریم)البت ما بهش میگفتیم تپه!!خلاصه یه روز تا کلاس تموم شد سبا خانم غیب شد  من به همراه دوست عزیزم رزا قدم زنان به راه افتادیم تا به بیرون برویم و سبا را هم پیدا کنیم....همینطور که خوش خوشک راه میرفتیم و گپ میزدیم استاد تپه را دیدیم که خیلی آرام و بی صدا از کنار ما عبور کرد و از ما جلو زد رفت.......ناگهان صدای مهیبی از منتها الیه راه پله به گوش رسید و دیدیم استاد از ترس ۲ متر به هوا پرید و بعد از اینکه سرش به سقف خورد به زمین افتاد و رنگش یه سان گچ سفید شده بود..............................!!!!!!

بله.....قضیه این بود که سبا خانم قایم شده بود ما رو بترسونه ولی رکب خورده بود و استادو ترسونده بود  به عبارتی تپه پیش مرگ ما شده بود!!!

ما هم از خنده مرده بودیم و مثل فرش پهن بر زمین شده بودیم

من دیگه باید برم ....بعدا میام این پست رو ویرایش میکنم

فعلن بای بای

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 12:28  توسط 2 تا با مرام  | 

سلام.........ما برگشتیم!!!

فرناز:چقدر زود گذشت...انگار همین ۲ سال پیش بود!!!

سبا:خب آی کیو ۲ سال پیش بود دیگهولی راست میگی خیلی زود گذشت

فرناز:چقدر خوش گذشتدوران پیش دانشگاهی رو میگم . خیلی حال داد چقدر خاطره ساختیم

سبا:آره ولی به نظره تو اگه خاطراتمون رو تو وبلاگ بنویسیم هنوز کسی هست که مثله اون موقع ها بیاد بخونشون؟همه رفتن یا اینکه دیگه حوصله ی آپ کردن ندارن!

فرناز:عیب نداره سبا جون اینا یادگاری از ما می مونه بعدن به نوه نتیجه هامون نیشون میدیم

سبا:چی میدیم؟یه بار دیگه بگو...نیشون؟؟؟ببین فرناز تو دیگه الان دانشجوی این مملکتی هنوز یاد نگرفتی...!!قابل توجه دوستان و نوه های گلماین فری خانم به نشون میگه نیشون؟؟!!هرچی بهش میگم یاد نمی گیره

فرناز: إ سباالان که وقته این حرفا نیست بیا بریم سره اصل مطلب!

سبا:بریم...خب نظره شما چند تا سکه است؟؟؟

فرناز:عروس رفته گل بچینه!!

سبا:مبارکه............تولده دوباره ی وبلاگمونو میگم .خیلی دلم براش تنگیده بود

فرناز:منم همین طور. بیا به بینندگان عزیز سلام عرض کنیم.

سلام به دوستای گلم ونوه نتیجه های عزیزم

ما با یه تاخیر کوچولو(در حده ۲ سال) دوباره مهمون خونه هاتون شدیم !!من  و سبا جون دیگه پشت کنکوری نیستیم.دیگه کم کم باید اسم وبلاگو عوض کنیم .یه چیز تو مایه های بعد کنکوریها!!اصلا شما یه اسم خوب براش پیدا کنید و به شماره ی ۳۰۰۰۰۲۰۶ پیامک بدین

به بهترین اسم پیشنهادی جاییزه میدیم(اون هم از نوع معنوی)

راستی دلم واسه ی همتون تنگ شدهاین ۲ سال که نبودیم یاد همه ی شما بودیم .

اگه خدا خواست و عمری باقی موند و باز هم آپ کردیم در پست بعدی بهتون میگیم تو این ۲ سال چه اتفاقایی افتاد کنکورمون چی شد؟؟!!چه خاطراتی ساختیمو.....

با ما همراه باشید

اگه به ما سر بزنید خوشحال میشیم

فعلن

بای

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 14:11  توسط 2 تا با مرام  | 

BYE BYE

سلام  سلام ،

حالتون چطوره؟ خوبید؟ چه خبر؟ دیگه چه خبر ؟؟؟....

نمی دونم این دفعه کدوم خاطره رو بنویسم؟! یه عالمه خاطره ی تلخ و شیرین داریم که هر وقت یادشون میفتم کلی می خندم ...... چه روزایی بود

حالا به نظر شما کدوم رو بنویسم بهتره؟ اون روز که زدیم با توپ والیبال مهتابی کلاسو شکستیم ...

 

یا اون روز که همراه بچه های اون یکی کلاس از مدرسه زدیم بیرون وباهاشون رفتیم موزه *

( جا داره اینجا یه توضیح بدم : بچه های رشته ی انسانی رو واسه درس تاریخ داشتن میبردن موزه ی ایران باستان ، ما هم دیدیم معلممون نیومده نیومده قاطیشون شدیم و ما هم باشون رفتیم... البته به سختی رفتیم چون اونجا هم همش باید قایم میشدیم که معلمشون ما رو نبینه )

 

یه سری هم در حال تقلب کردن بودیم معلم اومد بالا سرمون و زد پشت سبا....

سبا هم ترسید و گفت : خانم به خدا تقلب نکردیم ... بعد هم معلم گفت : چی میگی؟ میخواستم ببینم این چیه پشت مقنعه ات نوشته !!! میدونید چی نوشته بود؟  حدس بزنید 

چون نمی خوام این پست زیار طولانی شه خودم میگم ...اول سال با لاک غلط گیر پشت مقنعش نوشتم  سبا فضول ..:دی

بیچاره سبا 600 بار مقنعشو شست ولی پاک نشد

خلاصه اینجوری دیگه .... الکی الکی خودشو لــــــــو داد :دی

 

آهان ، یه سری هم امتحان هندسه داشتیم سبا نتونسته بود بخونه ... ما هم اومدیم دست راست سبا رو با  باند بستیم و سبا به معلممون گفت که تاندون دستش کشیده شده نمیتونه بنویسه:دی قرار شد سبا بعدا امتحان بده

 

یه روز هم یکی از دوستامون به نام سارا – ن  نتونسته بود درس بخونه ... املا داشتیم

من 2 تا برگه برداشتم و هر کلمه ای که معلمه میگفت تو هر دوتاش مینوشتم ...آخر هم سارا اون برگه رو داد و نمره ی کامل گرفت...

 

مثلا میخواستم طولانی نشه .... خب چب کار کنم کلی خاطره داریم

کم کم مدرسه ها داره باز میشه   چیزی نمونده .... 4 ، 5 روز

ما ( فرناز و سبا ) امسال میریم سوم دبیرستان ، نتیجه میگیریم که امسال امتحان نهایی داریم و نمرش تو کنکور تاثیر داره  واسه همینم باید ( بلانسبت شما ها ) خر بزنیم .

یه برنامه هایی هم داریم واسه اینکه درست حسابی درس بخونیم ... امیدوارم بتونیم عملیش کنیم

( عملیش کنیم یعنی اجراش کنیم نه اینکه معتادش کنیم :دی )

از همین جا هم میخوام ازتون تشکر کنم و بگم که ما همتون رو دوست داریم و همیشه به یادتونیم.

 

 

راستی اون کسی هم که بهتون گفتم تو تنظیم پست ها کمکمون میکنه ( هیچ کدومتون هم درست حدس نزدین) کسی نیست جز .... همون داش بهااار سابق ...:دی همون که رفت ( ما که آخر نفهمیدیم رفت یا نرفت )

بهااار خانوم شیرینی گواهینامه ندادی یادت باشه ( ساندیس دادی ، قبول نیست )

 

میخوام بگم که ما داریم میریم ولی نه واسه همیشه ، شاید یه روز باز بیایم ، شاید اگه امسال یه خاطره قشنگ داشتیم اگه وقت شد اینجا رو آپ کنیم ، شاید هم دیگه هیچ وقت نیایم اینجا ....ولی خب مطمئناً اگه برنگردیم هم هیچ کدومتون رو هیچ وقت فراموش نمیکنیم

 

*دوستت دارم ، نه تنها به خاطر آنچه هستی ، بلکه برای آنچه که هستم هنگامیکه با تو ام *

 

با آرزوی بهترینها

دوستدار همه ی شما  ......................... فرناز   &  سبـا

 

بای بای

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 11:54  توسط 2 تا با مرام  |